هـــدیـه آســمـونـــی

سلام عشقم. دلم نیومد اینو نیام بنویسم. دیروز رفتی کلاس زبان. اومدیم خونه و تمریناتت رو انجام دادی و من بهت دیکته زبان گفتم. اولین دکته زندگیت. 19 شدی. هی هم می گفتی خیلی کمه مامان خیلی. منم گفتم نه خوبه. بی دقتی کردی وگرنه 19 نمیشدی. خلاصه شروع کردم دیکه گفتن. نوشتی و نوشتی تا رسیدیم به کلمه ای که نمیدونستی چیه. بعد یه نگاه به من کردی و در حالی که خنده خودت رو کنترل میکردی گفتی مامان داری اشتباه میخونی. بده ببینم درست میخونی!!!!من از خنده منفجر شدم. یاد خودم افتادم که دقیقا برای رسیدن به هدفم از این شیطنتها میکردم. بعد خلاصه بهت ندادم و گفتم نخیر این تقلبه. قبول نیست خلاصه با کلی ایما و اشاره نوشتی و تمام. 

این کلاس زبان رو خیلی دوست داری. همش هم میگی مامان معلم گفته تیریکی وردز تمرین کنیا. 

دیشب داشتم he_ she_ it رو تمرین میکردم. گفتم خب برای خانمها میگیم she یاد شکلات بیوفت. برای آقایون he یاد هلیکوپتر بیوفت و it برای اشیاء. خلاصه شروع کردی اره ایت ایز دور. ایت ایز بال . ایت ایز ویندو و ..... بعد گفتم خب الان  آقای پلیس چی میشه؟ گفتی هیلکوپتر هی ایز پلیس من و همین طور تمرینات رو ادامه دادیم. کمی برای من سخت هست همزمان با کار و کلاس و ورزش و کار خونه و بردن و آوردن شما تمرینات رو هر شب پیگیری کنیم اما به عشق خودت و اشتیاقت برای یاد گرفتن حتما کنارت هستم.  

به من میگی مامان این زبان مردم انگلیس هستا. میگم بله. اگر سفر رفتیم خارج از ایران تو باهاشون حرف میزنی و بعد به من و بابا میگی. بعد رفتی توی فکر. گفتی مامان اگه نفهمیدم چی میگه چی. بعدم با صدای بلند گفتی آها خودت بلدی دیگه. تو هم کتاب زبان داری و رفتی کتاب منو آوردی. خلاصه روزهای خوب با هم بودن رو قدر میدونم کوچولوی باهوشم.

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:56 توسط مامان طاها

سلام عشقم. کلی مدته اینجا ننوشتم. بلاگفا که سرویس دهنده وبلاگ شماست چند ماهی مشکل داشت و امکان وارد شدن در وبلاگ و نوشتن متن نبود. کلی حرف در این مدت بوده که باید مینوشتم اما ننوشتم.  

جشن فارغ التحصیلی شما از مهد برگزار شد و شما نقش یک هندی رو بازی کردی در اون جشن. جشن خوبی بود. شکر که همه چیز خوب بود. از مهر ماه مدرسه میری به امید خدا و ما کمتر از سه ماه دیگه به این مهد میریم. 

شما رو کلاس زبان ثبت نام کردم در یک موسسه که روش خوبی برای آموزش زبان دارن و دو روز در هفته میری اونجا. البته من خودمم در ساعتهایی که تو سر کلاسی میرم ورزش. این طوری از زمان استفاده درست میکنیم.  

مهدکودک کلاسهای مختلف داشت اما من لگو رو به همه کلاسها ترجیح می‌دم چون اثرات این مدت رو در شما دیدم. 

چند روز پیش یه برگه با امضای فرمانده کل راهور ناجا دادن بهت که شما همیار پلیسی. یه ذوق خاصی کردم. 

کلاس فوتبالت تموم شد و برای تیم نونهالان انتخاب شدی ولی بابا نظرش این بود که شما قرار نیست فوتبالیست بشی و مهمتر اینکه اونا گفتن در هر ساعت و روزی که ما بگیم باید اینجا باشه و این برای ما کمی دشوار هست مخصوصا که از مهر مدرسه میری. شنا و اسکیت رو اما تفریحی میری. شبها گاهی اسکیت و شنا رو با بابا جون. 

خیلی مسائل بود که حضور ذهن ندارم الان ولی رخ داده و اگر یادم اومدم دفعات بعد مینویسم. خیلی خوشحالم که بالاخره بلاگفا درست شد و من تونستم بنویسم اینجا. عمر این وبلاگ هم اندازه عمر شماست. لحظه به لحظه زندگیت رو نوشتم و خوشحالم که مشکلش حل شد. 

بهت افتخار میکنم. شکر که تو رو دارم.

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:28 توسط مامان طاها

سلام نازلی من.  چی بگم از اینکه واقعا دیگه شیطون شدی و من هر بار که میام اینجا فکر میکنم دیگه از این شیطون‌تر نمیشه بعد دفعه بعد میبینم نخیر میشه. مثلا دیروز نیم ساعت اومدی اداره واسه خودت رفتی اومدی ادای بقیه رو درآوردی و.... 

کلاس اسکیتت دوره اولش تموم شد. کلاس فوتبالت رو خیلی دوست داری و حسابی با علاقه میری کلاس رو و من خیلی خوشحالم. البته یکی از جلسات فوتبالت رو دوستای مهدکودکت اومدن تشویق و تماشا.  

این روزها با چند تا از مادرهای مهد که بچه هاشون با تو دوست هستن قرار میذاریم و شماها رو پارک و رستوران و تاتر و .... میبریم. این برنامه خیلی خوبه چون تو راضی هستی و به تو خوش میگذره و میتونی از بچگی خودت لذت ببری.  

دیروز دیدم داری برای مربی زبانت نقاشی میکشی و با دقت قیچی میکنی و دو تا کیسه فریز خواستی. گفتم برای چی میخوای. با یه لحن جدی گفتی یه کم صبر داشته باش مادر قشنگم. اصلا تحمل نداریا. 

بعد داشتی بازی میکردی بابا با دقت داشت نگاهت میکرد و ازت پرسید طاها توی وجود تو چیه آخه بابا جونم. تو هم یه فکری کردی و گفتی عشق. منو میگی با هیجان پریدم بالا که شنیدی چی گفت. میگه توی وجود من عشقه. خیلی حس خوبی بود. خیلی. 

چند روزی تعطیل بودیم و خیلی روزهای عالی رو سپری کردیم. همین که سه روز باهم بودیم و ارامش داشتیم یعنی لطف خدا. 

الهی تو رب العالمینی. خودت کاری کن ما محبتت رو داشته باشیم در دلمون و تو هم مثل همیشه ما رو دوست داشته باشی.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:26 توسط مامان طاها

سلام پسر نازنینم. روزهای خوبی رو سپری می‌کنیم هر چند من خیلی خسته می‌شم ولی وقتی لذت بردن تو رو می‌بینم فقط شکر می‌کنم خدا رو که این امکان رو بهم داد که شاهد این روزها باشم. بعد از کلاس اسکیت که چند وقتی هست می‌ری، کلاس فوتبال هم ثبت نام شدی و انگار هیچ چیز هیجان انگیزتر از این نیست که لباس ورزشی بپوشی و بری توی زمین چمن و بازی کنی. البته مربی خوبی هم داری و حسابی با حوصله بهتون یاد می‌ده.  

فردا عصر مدرسه حنان وقت مصاحبه داده برای اینکه پس از تایید، اونجا ثبت نام بشی و از پیش دبستانی انشاالله بری اونجا. خیلی پرس و جو کردم اما ملاک‌های من و بابا برای انتخاب مدرسه ما رو به سمت مدرسه حنان برد. خیلی خیلی سعی کردیم مدرسه‌ای باشه که شما بهترین اوقات رو در اون داشته باشی. زیاد حجم آموزش بالا نباشه که شما رو زده بکنه و البته ترجیح می‌دم کلاس‌هایی که لازم هست بری رو خودم انتخاب و ببرم ثبت نامت کنم تا توی مدرسه بری. خوشحالم خیلی و امیدوارم خیر باشه برای شما. 

امروز صبح وقتی از خونه میومدیم بیرون یه کاری کردی که عصبانی شدم و همین باعث شد دعوات کنم و تا الان عذاب وجدانی دارم که نگو. همش از صبح میگم چرا دعوات کردم. کلی هم توی ماشین باهات صحبت کردم که کمی بیشتر حرف گوش کنی و تو هم میگفتی چشم اما واقعا گاهی کارهایی میکنی که مغز آدم سوت میکشه. حالا بزرگ شدی برات تعریف میکنم. 

از وقتی کلاس می‌ری هم بهتر غذا میخوری و هم بهتر میخوابی. کاملا حس میکنم این برنامه باعث خواهد شد تو نظم خواب و غذا پیدا کنی. کم کم باید مهیا بشی برای ورود به مدرسه.

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:26 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» دیکته زبان
» بازم سلام
» توی وجود من عشقه!
» طاها فوتبالیست می‌شود
» عوارضی چیه؟
» روز طاها نداریم؟
» طاها و پیش دبستانی
» تعطیلات خوشایند
» طاها وارد 6 سالگی می‌شه
» شیطان چه شکلیه؟



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت