X
تبلیغات
هـــدیـه آســمـونـــی


هـــدیـه آســمـونـــی

*سلام بر برزگ مرد کوچیک خونه. همه چیز طبق روال عادی هستش خدا رو شکر. شما روز به روز بزرگتر می شی و من روز به روز عاشق تر. شما روز به روز مردتر می شی و من روز به روز خداوند رو شاکرتر برای وجود تو. شما طبق روال همیشگی می ری مهدکودک. بر اساس درخواستی که داده بودم مدیر مهدکود شما دوره های استعدادیابی رو دایر کرده و من مشتاقم بدونم شما در چه زمینه هایی بیشتر استعداد داری. چند روز پیش از مسوولان مهد سوال کردم طاها خوب غذا می خوره؟ مشکل خاصی نیست که؟ گفتن نخیر. طاها همه نیازهای خودش رو می گه و حتی دو یا سه بار هم می گه براش غذا بکشیم. بعد خاله بهار که مربی مهد شماست گفت طاها خیلی بلا هست. همه رو دنبال خودش راه میندازه و بعد که می خوام دعواشون کنم زودتر از همه می شینه و به گونه ای وانمود می کنه انگار اون اصلا شیطنتی نکرده. یاد خودم افتادم و دوران مدرسه.اون موقع درباره منم همین رو می گفتن. درباره شما همیشه خدا رو ششاکر بودم اما کمی نگران این همه عاطفی بودنت هستم. بیش از اندازه عاطفی هستی. توقع داری تمام حس های خوب رو مدام به شما تقدیم کنیم. البته واقعا همواره این کار رو می کنیم ولی مساله مهم اینه گاهی اگر کمی با تاخیر انجام بشه کلا ناراحت می شی. این از خیلی جهات عالیه ولی اگر درک نشه می شه خیلی برات سختی ایجاد کنه.

*دیروز با بابایی رفتیم باغ پرندگان. همش دنبال عقاب و قو می گشتی. کلی بازی کردیم و در این هوای زیبای بهاری لذت زندگی رو بریدم.

*فردا تولد بابا حمید هست. چند روز دیگر هم روز پدر. کلی نقشه داریم برای اون روز.

*امتحان های منم دارن شروع می شن و کمی دلهره خوندن درسهام رو دارم. باهام همکاری کن نازلی بالام.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 12:27 توسط مامان طاها

دو روز ديگه روز مادره. روزي كه سه سالي هست با بودن تو برام معناي ويژه‌تري پيدا كرده. مادر بودن حس عجیبیه طاها. انگار یه قسمت از وجود آدم جوانه میزنه و رشد میکنه و شکوفه میده. انگار خود آدمه که گریه می‌کنه، که می‌خنده، که دندون در میاره که بزرگ میشه. انگار خود آدمه که راه رفتن یاد میگیره که حرف میزنه که مریض میشه و دوست پیدا می‌کنه. مادر که هستی میتونی توی سن سی و چند سالگی قایم موشک بازی کنی و نون بیار کباب ببر و هزار تا بازی کودکانه دیگه. میتونی سرت رو بذاری روی پای پسرت. ميتوني از پسرت بخواي برات قصه بگه و اونم بگه چشماتو ببند و بگه خب يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچ كس نبود و بعدشم بگه چشما بسته لطفا. و بعد بگه خلاصه يك شنگول و منگولي بودن كه ...... اين لذت رو فقط بايد درك كرد. پسرم ازت ممنونم که به دنيا اومدي و لحظه لحظه زندگی من رو رنگارنگ کردي. از خدا ممنونم كه تو رو بهمون داد. ممنونم كه هستي و شادي رو از دريچه چشمان تو بهتر درك كردم. از خدا ممنونم حس شيرين مادر بودن رو تجربه ميكنم. فقط يك مامانه كه مي‌تونه وقتي پسرش راه مي‌ره به قد و بالاش نگاه كنه و توي دلش بگه الهي دورت بگردم كوچولوي مامان.
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 11:23 توسط مامان طاها

سلام بر طاهای عزیزم. امروز که دارم برات مینویسم دلم برات خیلی هم تنگ شده. دو روزی هست رفتی خونه خان جون چون مامانی کلاس داشته یک روزش رو و یک روز هم شیفت بوده. البته اخبار رسیده میگه شما خیلی داره بهت خوش میگذره. هفته ای که سپری شد شما با دوستان و مربی های مهدکودکت رفتی باغ وحش. واقعیتش اولش خیلی نگران بودم. اولین بار بود این تجربه رو میخواستم داشته باشم ولی به خودم قول دادم نذارم نگرانی من باعث بشه تو نتونی بری. رفتی و عصرش با ذوق تعریف میکردی که مامان رفتیم باغ وحش و میمون دیدم و شیر و خرگوش و ... بعد گفتی روی چمنها ساندویچ و نوشابه خوردم. گفتی توی راه آهنگ گذاشته بود آقای راننده و خانم مربی هاتون میرقصیدن و مونا جون هم خیلی قشنگ میرقصیده و عصرش هم میگفتی من بازم باغ وحش میخوام. خلاصه بهت خیلی خوش گذشته بود.

تا حالا نگفته بودم ولی یکی از بازی های مورد علاقه شما پازل هست. عاشق درست کردن پازل هستی و من مدام در حال خرید پازل. البته رنگ آمیزی رو هم دوست داری و کتابهای رنگ آمیزی یکی از علاقه های شماست. یک علاقه جالب دیگه شما رنده کردن هست. کافیه ببینی من دارم چیزی رو توی آشپزخونه رنده میکنم بدو بدو میایی و میگی ننده منو هم بده. یک رنده کوچولو داریم اونو با یک هویج میدم بهت و شروع میکنی مثلا برای من هویج ننده میکنی. علاقه جالب دیگه شما نشستن کنار گاز و تماشا کردم آشپزی بنده هست. اصلا هم گوشت بدهکار نیست میگم خطرناکه. البته میگی آره مامان مثل می می نی(یک شخصیت کتاب داستانت که با کبریت خودش و عروسک آسیب دیدن) ممکنه بسوزم. جواب دادن به تلفن و باز کردن در هم از کارهایی هست که شما مسوول انجامش هستی. خوردن نون و ماست مثل خوردن یک غذای خیلی عالی برات میمونه و با چنان لذتی نون و ماست میخوری که بیا و ببین. چند شب پیش داشتی میگفتی مامان میس مهدیه(مربی زبان انگلیسی شما) عروس بشه. من دوست دارم ببینمش. بعد گفتم باشه مامان اگر عروس شد میگم تو رو هم ببره ببینیش. گفتی من میخوام به میس مهدیه بگم. گفت بگو. فرداش شبش یهو با صدای بلند گفتی وای مامان من امروز یادم رفت به میس مهدیه بگم عروس بشه من ببینمش. خلاصه مراسمی دارم من با شما توی خونه. تا یک ماه دیگه هم کلاست توی مهدکودک عوض میشه و میری پیش بچه های سه تا چهار سال. به گمانم تجربه های خوبی در انتظارت خواهد بود پسر عزیزم. برای سلامتی شما و بابایی همیشه دعا میکنم.

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 14:44 توسط مامان طاها

سلام سلام صد تا سلام. سلام بر پسر نازی که سه سالگیشو به پایان رسوند و وارد چهارمین سال زندگیش شد. سوم فروردین سال ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه شما وارد چهارمین سال زندگیت شدی. طبق روال سالهای قبل که تولدت در جاهای مختلف این کره خاکی برگزار شدُ امسال در خرم آباد بودیم و با تلاش فراوان تونستیم برات کیک تولد پیدا کنیم چون تمام قنادی ها در خرم آباد تعطیل بودند و اونهایی که باز بودن هم کیک نداشتن. بالاخره انقدر گشتیم تا کیک تولد پیدا کردیم. کله خردیم و شمع سه سالگی. رفتیم هتل و برات تولد گرفتیم و با همراهی کارکنان هتل با آهنگهای زیبایی که گذاشتن تولد خوبی برگزار شد. بعد هم رفتیم بیرون هتل و در فضای سبز و زیبای اون منطقه کلی فشفشه و ترقه روشن کردیم و این تولد هم تبدیل شد به یک تولد خاطره انگیز. تولد سال آینده هم قطعا در جایی دیگر از کره زمین گرفته خواهد شد و ما مثل همیشه برای داشتن تو خدا رو هزاران بار شاکر خواهیم بود پسر خوبم. به قول خودت که بهم می گی مامان به تو عاشقم، منم بهت مي گم بهت عاشقم. جداي از تولد شما، سفر امسال ما از بروجرد و خرم آباد و كرمانشاه و مريوان و درياچه زريوار كشيده شد به يكي از زيباترين مناظري كه تا به امروز ديديم و اون هم فاصله مريوان تا پاوه بود. فكر ميكنم بهشت اون شكلي باشه. بعد م غار قوري قلعه رو ديديم و سنندج رفتيم و خونه عزيزجون و كلي خوش گذشتن شما در زادگاه پدر. از اينكه چندين روز رو باهم بوديم و كلي از زندگي لذت برديم خدا رو شاكرم. شاكرم كه بابايي مهربون رو داريم و در تمام روزها تلاشش شاد بودن و آرامش ماست. شاكرم كه خدا همسفر كوچولويي مثل تو رو نصيب ما كرد كه انصافا در سفر بي نظيري و مثل بزرگترها رفتار ميكني و هيچ دردسري ايجاد نميكني. امسال يعني ۱۳۹۲ چند روزيه كه شروع شده و من شك ندارم امسال براي خانواده سه نفره ما سال خيلي خوبي خواهد بود. مخصوصا که با دعاهای تو سال رو تحویل کردیم دستهای ما سه نفر ردر دست هم بودیم و تو دعا میکردی. بعد هم گفتی مامان سال تحویل یعنی چطوری؟ من کلی برات توضیح دادم. مثل طول سفر که مدام می پرسیدی مامان کوه چی داره. درخت چی داره. این ماشین اسمش چیه؟ آتیش چی داره؟ اميدوارم براي همه كساني كه مي‌شناسيم و نمي‌شناسيم هم سالي پر از خوبي باشه. برات بهترين‌ها رو مي‌خوام و يقين دارم تو در دنياي آينده تاثيري شگرف خواهي داشت. دیگه از شیرین زبونی هات نمی گم که گاهی چیزهایی می گفتی که چشمامون گرد میشد. همیشه خوب باشی آقا پسرم.
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 10:35 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» طاهای عاطفی
» ممنونم
» طاها و باغ وحش
» تولد سه سالگي
» شسته مي‌كنم
» طاهاي مجري
» توپولي مهربون
» پسر شجاع
» طاها و گروه سرود
» طاها و ستاره‌ها



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت