*دیروز با بابایی رفتیم باغ پرندگان. همش دنبال عقاب و قو می گشتی. کلی بازی کردیم و در این هوای زیبای بهاری لذت زندگی رو بریدم. *فردا تولد بابا حمید هست. چند روز دیگر هم روز پدر. کلی نقشه داریم برای اون روز. *امتحان های منم دارن شروع می شن و کمی دلهره خوندن درسهام رو دارم. باهام همکاری کن نازلی بالام. تا حالا نگفته بودم ولی یکی از بازی های مورد علاقه شما پازل هست. عاشق درست کردن پازل هستی و من مدام در حال خرید پازل. البته رنگ آمیزی رو هم دوست داری و کتابهای رنگ آمیزی یکی از علاقه های شماست. یک علاقه جالب دیگه شما رنده کردن هست. کافیه ببینی من دارم چیزی رو توی آشپزخونه رنده میکنم بدو بدو میایی و میگی ننده منو هم بده. یک رنده کوچولو داریم اونو با یک هویج میدم بهت و شروع میکنی مثلا برای من هویج ننده میکنی. علاقه جالب دیگه شما نشستن کنار گاز و تماشا کردم آشپزی بنده هست. اصلا هم گوشت بدهکار نیست میگم خطرناکه. البته میگی آره مامان مثل می می نی(یک شخصیت کتاب داستانت که با کبریت خودش و عروسک آسیب دیدن) ممکنه بسوزم. جواب دادن به تلفن و باز کردن در هم از کارهایی هست که شما مسوول انجامش هستی. خوردن نون و ماست مثل خوردن یک غذای خیلی عالی برات میمونه و با چنان لذتی نون و ماست میخوری که بیا و ببین. چند شب پیش داشتی میگفتی مامان میس مهدیه(مربی زبان انگلیسی شما) عروس بشه. من دوست دارم ببینمش. بعد گفتم باشه مامان اگر عروس شد میگم تو رو هم ببره ببینیش. گفتی من میخوام به میس مهدیه بگم. گفت بگو. فرداش شبش یهو با صدای بلند گفتی وای مامان من امروز یادم رفت به میس مهدیه بگم عروس بشه من ببینمش. خلاصه مراسمی دارم من با شما توی خونه. تا یک ماه دیگه هم کلاست توی مهدکودک عوض میشه و میری پیش بچه های سه تا چهار سال. به گمانم تجربه های خوبی در انتظارت خواهد بود پسر عزیزم. برای سلامتی شما و بابایی همیشه دعا میکنم.
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



