هـــدیـه آســمـونـــی

سلام وروجک. یعنی هر چی بگم از شما و بلبل زبونیت کم گفتم. جدیدا خیلی هم بلا شدی و حسابی جواب داری توی آستینت. 

از کلاس زبانت بگم که حسابی با آرشام و ساینا که دوستای مهدت هستن و خیلی دوستشون داری و کلاس زبان رو هم با اونا میری آتیش می‌سوزونی. کلی داستان داریم سر مشق نوشتن. اگه توی مودش باشی و حست باهات یار باشه عالی هستی اما اگر اراده کنی ننویسی واویلا داریم که حتی نگاه هم نمی‌کنی. البته به معلم زبانت هم گفتم و گفت طاها توی کلاس هم زیاد نمی‌نویسه. البته دیشب کلی باهات حرف زدم. گفتی مامان من زبان دوست دارم اما مشق نه. 

شنبه بناست بریم مدرسه برای اینکه سایزت رو بگیرن و لباس فرمتون رو بدوزن. درباره سرویس و لیست خریدشون باهامون صحبت کنن و خلاصه گام جدی در جهت آغاز مدرسه داره برداشته می‌شه. خیلی خوشحالم که تجربه جدید و دوستای جدید در انتظارت هستن. 

فردا با یکی از دوستات می‌ریم ناهار بیرون بعد نمایشگاه اسباب بازی و بعدم پارک. کلا برنامه ریزی هام در جهت لذت بردن شماست. البته گاهی اسکیت و تمرین در پارک هم می‌ریم که اونو خیلی دوست داری. 

دیشب به حلقه بابا نگاه کردی و فتی بده به من. اونم گفت من هیچ وقت از دستم درش نمیارم. بعد برات توضیح دادم اون حلقه ازدواج ماست و من برای بابا خریدم. بعد یه نگاه دقیق کردی و گفتی چرا قهوه‌ای نخریدی. این چه رنگیه. گفتم خب ما این رنگی دوست داشتیم. شما ازدواج کردی قهوه ای بخر. 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:37 توسط مامان طاها

سلام بر شازده کوچولوی خودم. اخیش که هر وقت میام اینجا و توی این وبلاگ فکر می کنم وارد دنیای دو نفره خودم و خودت شدم و یه روزی می‌شینی اینا رو می‌خونی. اون روزی که بزرگ شدی و مردی هستی برای خودت. چند روزی تعطلی بود. رفتیم خوی دیدن عزیز جون. کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت. خب تجربه خوبیه بازی با بچه‌های فامیل اما این بار باعث شدن یک مفهوم رو بهت یادآوری کنیم که البته در قالب بازی و شیطنت صورت گرفت. هم من و هم بابا درباره اینکه زور چیه و چرا نباید به کسی زور گفت و چرا نباید قبول کنی کسی بهت زور بگه حرف زدیم. من کلی برات توضیح دادم که همیشه فکر کن به حرفها و بعد اگز دیدی درسته انجامش بده. بعد گفتم خدا کسانی که به بقیه زور میگن رو دوست نداره و اگر کسی که اجازه بده بهش زور بگن رو هم دوست نداره. بعد برات گفتم می‌دونی امام حسین چرا با آدم بدها جنگید؟چرا همه دوستش دارن؟ گفتی نه. گفتم چون حرف زور گوش نداد. بعد گفتی مامان اگر یکی رییس بود چی؟ اگر اون زور گفت چی؟ منم برات گفتم حرف زور از طرف هر کسی بود قبول نکن. به حرفها فکر کن. بعد گفتی مامان تو توضیح بده دارم فکر می‌کنم بهش. من تا سه شب برات حرف زدم و تو سوالات زیادی پرسیدی. من سعی کردم بهت بگم زور نگو و زیر بار زور هم نرو حتی در قالب شوخی. بابا هم برات کلی توضیح داد و تو الان می‌دونی زور گفتن یعنی چی. من از آقاجون یعنی بابای خوبم یاد گرفتم زیر بار هیچ زوری نرم و در زندگی بزرگترین افتخارم این بوده که حتی اگر کل منافعم به خطر افتاده حرف زور رو قبول نکردم. من بت گفتم حتی حرف زور من و بابا رو هم قبول نکن. 

اومدیم تهران با هواپیما. کلی توی راه توی ابرها سوال کردی و من جواب دادم. کنار شیشه هواپیما نشستی و بیرون رو با دقت تماشا می‌کردی. 

بهت قول دادیم یه بارم سفر دریایی بریم و تو دریا رو هم تجربه کنی. بابایی خوبی داری که بهت در رشد و تکامل احساساتت و دانشت کمک می‌کنه. 

الان شما خونه خان جونی. یک هفته مهد تعطیله و شما هم چند روزی رفتی تعطیلات تابستانی. کم کم به قول خودت باید بریم وسایل مدرسه بخریم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:7 توسط مامان طاها

سلام سلام صد تا سلام. متاسفانه این چند روزی که نبودم بابابزرگ من فوت کرده بود و همش درگیر کارها بودیم و شما هم تا دلت بخواد آتیش سوزوندی. 

چند وقتی هست که کارهات کاملا پخته تر و عاقلانه‌تر شده. مثل اینکه خودت و بدون اینکه حتی یک کلمه بهت گفته باشم گاهی می ری و نماز می‌خونی توی اتاق. چند وقتیه هر چی می‌خوری ظرفهای کثیفش رو می‌ذاری توی ماشین ظرفشویی و میز رو جمع می‌کنی و سینی می‌شوری و .... و این کارهات منو عاشق‌تر می‌کنه. کلا تو از همون اولش هم بچه عاقلی بودی.  

یک هفته نرفتی مهد کودک و همش خونه خان جون بودی و حسابی کیف کردی. امروز هم ثبت نام قطعی مدرسه‌ات انجام شد و دو ماه دیگه می‌شی بچه مدرسه‌ای. به امید خدا و در پناه خدا. 

خیلی خسته‌ام و برای همین کوتاه می‌نویسم. هفته آینده تعطیلات عید فطر هست و ما می‌ریم خوی شهر بابایی. نیاز به استراحت دارم خیلی.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:36 توسط مامان طاها

سلام عشقم. دلم نیومد اینو نیام بنویسم. دیروز رفتی کلاس زبان. اومدیم خونه و تمریناتت رو انجام دادی و من بهت دیکته زبان گفتم. اولین دکته زندگیت. 19 شدی. هی هم می گفتی خیلی کمه مامان خیلی. منم گفتم نه خوبه. بی دقتی کردی وگرنه 19 نمیشدی. خلاصه شروع کردم دیکه گفتن. نوشتی و نوشتی تا رسیدیم به کلمه ای که نمیدونستی چیه. بعد یه نگاه به من کردی و در حالی که خنده خودت رو کنترل میکردی گفتی مامان داری اشتباه میخونی. بده ببینم درست میخونی!!!!من از خنده منفجر شدم. یاد خودم افتادم که دقیقا برای رسیدن به هدفم از این شیطنتها میکردم. بعد خلاصه بهت ندادم و گفتم نخیر این تقلبه. قبول نیست خلاصه با کلی ایما و اشاره نوشتی و تمام. 

این کلاس زبان رو خیلی دوست داری. همش هم میگی مامان معلم گفته تیریکی وردز تمرین کنیا. 

دیشب داشتم he_ she_ it رو تمرین میکردم. گفتم خب برای خانمها میگیم she یاد شکلات بیوفت. برای آقایون he یاد هلیکوپتر بیوفت و it برای اشیاء. خلاصه شروع کردی اره ایت ایز دور. ایت ایز بال . ایت ایز ویندو و ..... بعد گفتم خب الان  آقای پلیس چی میشه؟ گفتی هیلکوپتر هی ایز پلیس من و همین طور تمرینات رو ادامه دادیم. کمی برای من سخت هست همزمان با کار و کلاس و ورزش و کار خونه و بردن و آوردن شما تمرینات رو هر شب پیگیری کنیم اما به عشق خودت و اشتیاقت برای یاد گرفتن حتما کنارت هستم.  

به من میگی مامان این زبان مردم انگلیس هستا. میگم بله. اگر سفر رفتیم خارج از ایران تو باهاشون حرف میزنی و بعد به من و بابا میگی. بعد رفتی توی فکر. گفتی مامان اگه نفهمیدم چی میگه چی. بعدم با صدای بلند گفتی آها خودت بلدی دیگه. تو هم کتاب زبان داری و رفتی کتاب منو آوردی. خلاصه روزهای خوب با هم بودن رو قدر میدونم کوچولوی باهوشم.

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:56 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» وروجک بلبل زبونم
» زور ممنوع
» نماز و کار خونه
» دیکته زبان
» بازم سلام
» توی وجود من عشقه!
» طاها فوتبالیست می‌شود
» عوارضی چیه؟
» روز طاها نداریم؟
» طاها و پیش دبستانی



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت