هـــدیـه آســمـونـــی

سلام پسرم. خدا رو شاكرم چون همه چيز خيلي خوبه. شبهاي قدر هم اومدن و رفتن. انشاالله بهترينها براي مقدر شده باشه و براي همه. اين شبها بعد از نماز براي بچه هايي كه در غزه گرفتار خنگ هستن دعا ميكنيم. تو ميگي مامان غزه كيه؟ ميگم مامان غزه يه منطقه هست يه جاست. بعد ميگي چرا براشون دعا كنيم. ميگم چون آدمهاي ظالم دارن يا اونا رو ميكشن يا پدر و مادرهاشون رو. اونا الان خيلي ناراحت هستن. اميدوارم به حق تمام مقدساتي كه در عالم هست و به آبروي همه انسانهاي شريف هيچ كجا هيچ وقت جنگ نباشه. خيلي دعاي بزرگي هست اما پسرم هميشه دعاهاي بزرگ كن. چي بگم از شيريني زبوني هاي شما. ديروز ميگي مامان الان چه فصلي هست؟ ميگم تابستون. ميگي واي خيلي گرمه. من كه اصلا تابستون رو دوست ندارم. به نظرم بايد بره. ميگم كجا بره؟ ميگي بره يه جايي كه دور باشه گرماش به ما نرسه. منم كلي توضيح دادم كه هر فضلي يه هوايي داره و منم زياد تابستون رو دوست ندارم و ... ديشب از دستت عصباني شدم. گوشت رو گرفتم و دعوات كردم. همون لحظه پشيمون شدم. گفتم ببخشيد مامان. من نبايد گوشت رو ميكشيدم. منو مي بخشي؟ گفتي اره ميبخشم من مامان و بابام رو ميبخشم ولي اراد احمدوند(دوستت توي مهد كودك) رو نميبخشم. اون خيلي بي ادبه. البته حق داشتي چون حسابي تو رو گاز گرفته بود. البته بگم شما هم بيكار نشسته بودي. يه جايي يه مطلبي خوندم كه فكر كردم بايد برات به يادگار بذارم چون پسر من بايد يك مرد نمونه باشه. «مردها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند. پای حرف‌هایی که می‌زنند، قول‌هایی که می‌دهند، اشتباهاتی که می‌کنند، احساساتی که بروز می‌دهند، نگاه‌هایی که از عمق جان می‌کنند، نوازش‌هایی که با سرانگشتانشان می‌کنند، دوستت دارم هایی که می‌گویند، زندگی هایی که می‌بخشند، عشق‌هایی که نثار می‌کنند.... مردها باید توی زندگیشان پای انتخاب‌هایشان بایستند. زندگی مواجهه ابدی مردهاست با انتخاب‌هایشان. عزيزترينم یاد بگیر مردانگی به جنسیت نیست. مردانگی به انسانیت است. یعنی انسان که باشی مردی. فارغ از اینکه چارقد بر سر می‌بندی یا سبیل‌هایت از بناگوش در رفته باشد. انسان که باشی مردی. مرد بودن به تحمل است. اینکه نامردی‌ها را تاب آوری یعنی مردی. اینک سکوت کنی به وقت غضب و عمل کنی به لحظه‌ای که باید دست به کار شوی یعنی مردانگی. مردانگی یعنی پیدا کردن چاه وقتی نمی‌توانی مابین مردمان مردنمای نامرد نفس بکشی. مردانگی یعنی دادکشیدن در تنهایی کوه وقتی کوچه و خیابان برایت تنگ است نه ناسزا گفتن به ديگران به خاطر برآورده نشدن خواسته‌هايت. مردانگی یعنی خراب رفیق بودن. خراب رفیق لوطی بودن. نه هر رفیقی که با دیدن دست چک تو تا کمر پیش پایت خم می شود. مرد بودن یعنی پای عشق ایستادن. عشق را به رنگ و لعاب پول رنگ زدن که مردانگی نمی‌شود. مرد بودن یعنی کنار لحظه‌های ناب تنهایی. بی کسی را تاب آوردن. دم نزدن درد وقتی شعله‌های آتش جگرت را تنوری می‌کند به سیخ نگاه کینه ورزان. مرد بودن یعنی راه خود را رفتن. وقتی ایمان داری که درست می روی و به حرف دیگران بازنگشتن . یعنی بازیچه نافهمی اطرافیان نشدن. مرد بودن یعنی غروب. آری غروب. لحظه فرو رفتن خورشید تکیه بر دیوار دادن. مرد بودن یعنی خون توی صورت جمع شدن، رگ گردن برآمدن، لب گزیدن، اما تصمیم درست گرفتن، شتاب نکردن، منطقی رفتار کردن. مرد بودن یعنی سوار کردن پیاده به نیت خدمت نه به جبر شهوت. مرد بودن یعنی یک شاهنامه. یک مثنوی» ازت ميخوام مرد باشي. يك مرد واقعي. مردي كه هميشه تاريخ بهت افتخار كنم. مردي كه حتي وقتي نباشم از بالا كه نگاهت ميكنم ته دلم قند آب بشه كه اين مرد در دامن بزرگ شده. اين مرد پسر من هست. كسي كه برايش جانم را هم فدا ميكنم. كسي كه حتي وقت خواب نيز تماشايي‌ترين نقاشي خداست. صداي نفس هايش گرمي بخش زندگي ماست. هزاران بار هم شاكر باشم كم است. هديه ويژه خدا رو داشتن حس خوبي داره.
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 15:55 توسط مامان طاها

سلام بر پسر عزيزم. چي بگم از شيريني زبوني شما. حيفم اومد چند ساعتي از شب گذشته و مكالماتمون رو ننويسم. ديشب اومدم نمازم رو شروع كنم ديدم اومدي گفتي واي مامان منم نمازم رو نخوندم. گفت خب برو جانمازت رو بيار تا شروع كنيم. شروع كرديم و من كمي بلند نماز رو خوندم و تو تكرار ميكردي. وقتي نماز تمام شد و من شروع كردم تسبيحات حضرت زهرا رو بگم تو تسبيح رو گرفتي و شروع كردي يه چيزايي رو يواش يواش گفتن. بعد گفتي مامان خدا توي تسبيح هست؟ البته اين چندمين باره طي روزهاي گذشته از من سوالي مي كردي خدا كجاست. منم گفتم نه مامان خدا توي تسبيح نيست. خدا توي قلب ماست. هميشه پيش ماست. هميشه و همه جا هست ولي ما نميتونيم ببينيمش. گفتي قلبم كدوم طرف بود؟ گفتم سمت چپ. اينجا. بعد شروع كردي ناز كردن اون قسمت و گفتي مامان من خدا رو خيلي دوست دارم. ميشه هميشه همينجا توي خونه ما بمونه. گفتم بله انشاالله هميشه همينجا مي مونه. گفتي پس براش غذاي خوشمزه درست كن. گفتم مثلا چي؟ گفتي مثلا لوبيا پلو يا مرغ سه گوش!!كه البته من نميدونم مرغ سه گوش چيه. گفتم چشم درست ميكنم. گفتي اره مهمون ما هست بايد بهش يه عالمه خوراكي خوشمزه بديم. رفتي توي تختت تا بخوابي. بهونه آوردي كه مامان من شير ميخوام. تا من رفتم آشپزخونه برات شير بريزم و بيام ديدم توي اتاقت نيستي. گفتم طاها كجايي مامان؟ ديدم از جلوي تلويزيون داري ميخندي و ميگي اينجام بابا نترس. گفتم بدو بيا توي اتاقت. گفتي ميشه تو پيشم بموني تا بخوابم گفتم بله فقط بخواب لطفا. گفتي آخ جون تو بهترين دنياي ماماني(همون بهترين مامان دنيا) و منم زدم زير خنده و تو گفتي خب مامان تو هم به من بگو تو بهترين دنياي پسري(همون بهترين پسر دنيا) گفتم چشم تو بهترين دنياي پسري. يه كم كه گذشت گفتي مامان برام لالايي ميخوني. منم شروع كردم خوندن. يه كم گذشت و گفتي مامان ديگه نخون آخه لبهات خسته ميشه. تو به نظرم بي نظيرترين پسر دنيايي. خيلي مهربون و خيلي همراه. خوشحالم براي اينكه تو رو دارم. خوشحالم كه تو پسرم هستي و بهت افتخار ميكنم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 10:46 توسط مامان طاها

سلام طاها جونم. امروز شايد كمي سبك نوشته‌ام با همه نوشته هاي اين سالهام فرق داشته باشه. اومدم از نگراني‌هام برات بنويسم. نگرانم كه قراره در ايراني بزرگ بشي كه ظاهرش و باطنش باهم حسابي فرق داره. كشوري كه عنوان اسلامي رو يدك ميكشه. واقعيت اينه كه من چندان احساس امنيت نميكنم براي اينده شما. سعي ما بر اين هست كه شما رو اون طوريكه به مدل درست نزديكتره پرورش بديم. من قطعا سعيم اينه بهت ياد بدم خودت باشي. ياد بدم اداي افراد خيلي مذهبي رونياري تا مردم بهت اعتماد كند بلكه دروني مومن و معتقد به خدا باشي. سعي ميكنيم بهت ياد بديم اخلاق در اولويته. دروغ نگي حتي اگر منافعت درميان بود. هر كسي هر چيزي از دين بهت گفت رو كوركورانه قبول نكني و دربارش تحقيق كني. بهت ياد بديم كه خدا از ما خواسته انسانهاي خوبي باشيم. اخلاق رو رعايت كنيم و ديگران از دست و زبان ما در آسايش باشند. دارم سعي ميكنم بهت خيلي چيزها رو ياد بدم اما مساله اينجاست كه بتوني وقتي وارد جامعه شدي هم درست رفتار كني. سخته به نظرم ولي شدني. بايد گروه دوستانت رو با دقت انتخاب كني. دوستان خوب اندك بهتر از دوستان بيشمار ولي كم اثر هست. دوستانت رو از ميان افرادي انتخاب كن كه از خودت از هر نظر بهتر باشن. اين روش بركات زيادي داره. دوستاني مثل خاله اعظم،عمو رضا،خاله زيبا،عمو سجاد و چند نفر ديگه اساس و ذاتشون اخلاقي و انساني هست. حتي يك كلمه مكاله باهاشون براي ما آموزنده هست. ما حاضريم براشون هر كاري كنيم و اونها هم همين طور. مثال زدم كه بدوني دوستان خوب در مسير زندگي انسانها چقدر مي تونن موثر باشن. انسانهاي والا شما رو مجبور به ارتقا ميكنند.سعي كن خاص باشي ودوستان خاص هم داشته باشي. اومدم بگم بهت كه نگرانم اما اميدوار. يقين دارم خداوند كنار خانواده كوچولوي ماست. توكل ميكنم به خودش. خودش شاهده براي تربيت تو داريم تمام تلاشمون رو ميكنيم پس خودش كمك ميكنه.
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 11:46 توسط مامان طاها

سلام عزيز دلم. بعد از تاتر نه چندان زيباي حسن كچل، ديروز عصر شما رو بردم تاتر بسيار زيباي قندك كه برگرفته از قصه هوشنگ مرادي كرماني بود.بسيار زيبا و جذاب بود و من خوشحالم كه رفتيم و اين نمايش رو ديديم. كارگردانش كاملا با روانشناسي كودك آشنا بود.قصه بسيار آموزنده اي داشت و فضاي حاكم بر سالن نمايش بسيار شاد بود. خوشحالم كه تو روخوشحال كردم و از ته دل مي خنديدي. شماره تلفنم رو نوشتم تا هر وقت نمايش جديدي داشتن به ما خبر بدن. البته آخرش هم عوامل تاتر با بچه ها عكس يادگاري انداختند. امروز شما رفتي خونه خان جون. كلي از وسايلت رو هم برداشتي تا ببري اونجا. خيلي خوشحال بودي. من و بابا هم اومديم اداره. البته من قراره امروز بابا جون رو افطاري ببرم يه جاي خوب كه از قبل رزرو كردم. قراره دو نفره بريم كمي مجردي بگرديم. دعا كن اون اتفاقي كه داريم براش تلاش ميكنيم بيوفته. اگر اين طور بشه واقعا عالي ميشه. گامهاي نخست برداشته شده. جونم برات بگه چند وقتي هست سوالهاي جالبي ميپرسي. مثل اينكه هواپيماها چطورياز آسمون نميوفتن پايين. اتوبوسها چطوري چسبيدن بهم و.... داشتم فكر ميكردم ديگه الان وقتشه كه باهات تمرين كنم كه فكركني به مسائل. مثل اينكه خونه از چي درست شده. عضله چيه. سوالاتي كه مجبور به تفكر بشي. شروع كردم تا ببينيم چي ميشه. ديروز قبل از رفتن به تاتر در پارك لاله اگر پيرمرد يا پيرزني رو مي ديدي كه عصا داشت ميگفتي مامان اين آدم خوبيه‌ها. ميگفتم شما از كجا فهميدي؟ گفتي چون عصا داره. اگر عصا نداشته باشه ميوفته روي زمين. ببين چقدر سفته زمين. سرش مثل هندوانه قاچ ميخوره. بعد بايد بره دكتر. چشمات فدايي داره.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 15:48 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» مامان غزه كيه؟
» مامان خدا كجاست؟
» نگران اما اميدوار
» طاها و قندك
» خاص باش
» فدايي داري
» من خانم صفري هستم
» خودم تصمين مي‌گيرم
» کپک یعنی چی؟
» مامان ما شورش کردیم!!!



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت