X
تبلیغات
هـــدیـه آســمـونـــی


هـــدیـه آســمـونـــی

سلام بر ماه پسرم. انقدر روال تغییرات در شما سریع هست که من کم کم از نگارش همه اونا در وبلاگت جا می مونم. البته بخوام صادقانه گفته باشم یه کمی هم سرم شلوغه. اصلا نمیدونم چطور روز و چطور شب میشه. مهدکودک شروع شده و شما چند روزی هست که مدام می گی که بزرگ شدی و داری میری کلاس بچه های بزرگتر. قراره دو سال دیگه بری کلاس اول. قراره درس بخونی و ....دیگه کاملا به مسائل پیرامونت اشراف داری و باهم دیالوگ برقرار می کنیم و به فهم خوبی از هم رسیدیم. کارهایی که روزانه در مهدکودک انجام میدی رو دقیق تعریف می کنی و میزان سوالاتت و اشتیاقت برای گرفتن پاسخ قانع کننده زیاد شده و از هر جوابی هم راضی نمیشی.

بعد از برگشت از سفر نرده های کنار تخت خوابت رو برداشتیم و تخت تبدیل شد به یک تخت یک نفره. گفتم طاهایی مواظب هستی نیوفتی پایین وقتی خوابی؟ شما هم می گفتی بله مامان. من بزرگ شدما. چند باری که خونه تنها بودم رفتم و خوابیدم روی تختت. وای که نمیدونی چه حس خوبی داشتم. اصلا هر چیزی متعلق به تو باشه برای من آرامش داره فکر کن تختی که توش میخوابی چه آرامشی داره. مخصوصا وقتی پتوی تو رو میکشم روی خودم. البته چند روزی که رفته بودی خونه خان جون، من هميشه ميرفتم و روي تختت ۱۰ دقيقه هم كه شده دراز ميكشم و البته يه بار ۱۰ دقيقه شد ۶ ساعت! خلاصه ميخوام بدوني آرامش زندگي هستي براي ما.

ديشب صدام كردي ساعت سه و نيم بود فكر كنم. اومدم بالاي سرت و همون طوري توي خواب و بيداري گفتي مامان هم آب بيار هم شير بيار. هر جفتاشو ميخوام. آوردم و فقط شير رو خوردي و خوابيدي. صبح تا منو ديدي باز گفتي صبح بخير مامان. هم آب بيار هم شير. واقعا فلسفه آب و شير همزمان خوردن شما رو من نميدونم. فك كنم خيلي دل آدم رو بهم ميزنه‌ها.

چند روز پيش كه از دستت ناراحت بودم و نگاهت نميكردم، بعد از كلي تلاش براي اينكه فضا رو به نفع خودت كني و موفق نشدي، گفتي مامان مصومه! ميخواي برات يه لباس عروس سفيذ قشنگ بخرم؟ منم خنده‌ام گرفته بود ولي داشتم خودمو كنترل مي‌كردم. ديدي نميخندم بهت گفتي اصلا بابا حميد رو بهت كادو ميدم. دوست داري؟ يهو زدم زير خنده گفتم آخه جوجه جونم من هم لباس عروس خريدم يه بار و هم بابايي رو كادو گرفتم يه چيز ديگه بگو. تو هم خوشحال از موفقيت در شيرين زبوني، گفتي خب باشه يه توفك(همون پفك) ميخرم برات. عاشقتم فندق مامان.

چند وقت پيش قلم دوش شوهر خاله بنده خداي من نشسته بودي و حسابي كيف ميكردي. عطسه كردي و بهش گفتي عمو دستمال كاغذي بده. اونم گشت و ديد نداره. شما هم بهش گفتي اي باباي بي مسووليت. چرا دستمال نذاشتي توي جيبت. همون طور كه قبلا گفتم ما رو با اين واژه بي مسووليت كشتي.

خيلي چيزا هست كه بايد بنويسم كه بزرگ شدي بخوني. اما وقت نوشتن ذهنم خالي ميشه. به خداي بزرگ سپردم شما رو. در پناه خودش باشي كه او بينا و دانا و تواناست.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 15:19 توسط مامان طاها

سلام بر عزیز دلم. بالاخره سال جدید شروع شد و تعطیلات عید به پایان رسید. تعطیلاتی که خیلی خوش گذشت. تعطیلاتی که همش در سفر و جاده و مهمانی گذشت. سفر ما امسال از دوم فروردین شروع شد. با دایی جواد و خاله طاهره بنده و پسرهاش و همسرش رفتیم سمت بستان آباد و از اونجا عزیز و آقاجون رو سوار کردیم و رفتیم سرعین. هوا بسیار عالی و سرعین خیلی خلوت بود. کلی گشت و گذار و رفتن شماها به آب گرم و قدم زدن من در هوای پاک اون منطقه. شیطنت های شما به حد اعلای خودش رسیده بود. روز تولد شما طبق روال هر سال که به سختی کیک تولد پیدا می شه، كل اردبيل رو زير و رو كرديم تا در نهايت فقط يك قنادي پيدا شد كه كيك داشت. همگي كنار شورابيل تولدت رو جشن گرفتيم و از اينكه يك سال ديگه در يك جاي ديگه اين دنياي بزرگ كنار هم شاد بوديم، خدا رو شكر كرديم. بعد از دوشب كه در سرعين مونديم و بعد اردبيل رو گشتيم رفتيم آستارا. كنار دريا رفتنهاي ساعت ۱ شب و نگاه كردن صيادي ماهي‌گيرها در فصل صيد ماهي سفيد براي همه ما مخصوصا شما خيلي جذاب بود. چند روزي هم رفتيم خوي و جلفا و مهمون بازي. حسابي به شما در كنار ياسين و ال آي خوش گذشت. حسابي بازي كردي. يازدهم برگشتيم سمت تهران. به قول خودت دلمون براي خونمون تنگ شده بود. برف شديدي در راه مي‌باريد. بهاري برفي رو تجربه كرديم. روز سيزده به در با فاميلهاي بابايي رفتيم بيرون و آخر شب برگشتيم خونه. ۱۴ فروردين مهمون داشتيم و از اين همه روز تعطيل فقط يه روز آخري رو كمي استراحت كرديم. خدا رو شاكرم براي همه لحظه‌هاي شادي كه داشتيم. براي همه امكاني كه داد تا از كنار هم بودنمون لذت ببريم. خيلي شاكرم كه يك سال بزرگتر شدي. خدايا سال ۹۳ سال خوبي براي مردم كشورم، براي مردم دنيا، كودكان دنيا باشه. خدايا طاها ازت ميخواد لطف و بزرگواري خودت رو از ما دريغ نكني و ما رو زير سايه خودت هميشه نگه داري و لحظه‌اي به حال خودمون رها نكني.
نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 15:7 توسط مامان طاها

سلام بر شیطون مامان. دیدی روزها چه زود گذشتن. دیدی داریم میرسیم به تولدت. داریم میرسیم به بهار. این روزهای آخر سال رو داریم لحظه شماری میکنیم که تمام بشن و بریم کمی استراحت کنیم. هفته دیگه همین موقع در جاده هستیم تا عزیزجون و آقاجون رو هم برداریم و ببریشمون با خودمون سفر. امسال تولد شما رو دامنه های سبلان می گیریم. یک سال دیگه هم از بودنت کنارمون گذشت. الان با دوران جنینی، شما ۵ سال هست كه زندگي ما رو عاشقانه‌تر كردي. ۵ ساله كه دنيا رنگ و روي ديگه‌اي پيدا كرده و من همه چيز رو از دريچه چشم يك مادر نگاه مي‌كنم. مادري كه بي قيد و شرط ترين عشق رو تجربه مي‌كنه و قدكشيدن و بلبل زبوني و ... پسرش دنيا رو براش رنگين‌كماني كرده. مادري كه تمام ثانيه‌ها رو با روياي بزرگي و سرافرازي تو سپري مي‌كنه. از خدا ممنون كه اين فرصت رو به من داد. از خدا ممنونم كه از بين اون همه فرشته كوچولو تو رو به من داد. از خدا براي همه چيز ممنونم. از شما هم ممنونم كه پسر خوبي هستي براي من. ازت ممنونم كه شيطنت مي‌كني. كه قهقهه مي‌زني. ازت تشكر مي‌كنم كه حضورت بركت زندگي ما شده. خيلي ممنونم.

امسال درباره شما يك كار نيمه تمام باقي موند كه با كمك خدا سال آينده حتما انجام مي‌شه. مهدكودك شما علاوه بر زيان انگليسي كه من از آموزششون بسيار راضي هستم، امكان آموزش زبان فرانسه رو هم فراهم كرده. غير از اون دوربينهاي آنلاين براي اينكه پدرها و مادرها هر لحظه ببين بچه هاشون در مهد كودك چكار ميكنن هم فعال ميشن و يك سري برنامه‌هاي جديد.

خريد عيد شما امسال در كمترين زمان ممكن انجام شد و جالبه يكي از بهترين خريدها بود. خدايا ممنون كه امكان خريد رو براي ما فراهم كردي. براي همه پدرها و مادرها اين امكان رو فراهم كن.

خان جون برامون سبزه گذاشته. ما هيچ وقت عيدها خونه نيستيم اما هميشه سبزه داريم. امسال از دوم تا ۱۶ فروردين در سفر و گشت و گذاريم. اول استان اردبيل و شهر سرعين رو ميگرديم. چند روزي در شهر بابايي استراحت ميكنم و بعد با گروه جديد همسفرها ميريم سفر. به نظرم خيلي خوش بگذره بهمون. از باباي مهربون هم ممنون بابت همه زحمتهاش و اينكه سختي سفر و رانندگي و خستگي رو به خاطر ما تحمل ميكنه.

فكر كنم اين آخرين نوشته من در سال ۱۳۹۲ باشه. سالي كه خيلي خيلي دوستش داشتم. از همين حالا تولدت مبارك عزيز دلم. برات از بهترين بخش قلبم آرزو ميكنم كه انسان خوبي باشي. دوست خدا. مفيد براي بندگان. مهربان و با گذشت براي خانواده و فردي موثر براي دنيا. دعا ميكنم تا هميشه سلامت باشي و از فرصت زندگي كه خدا براي تو ايجاد كرده نهايت بهره و لذت رو ببري. بهترين ها رو برات از خداي بزگ مي‌خوام.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 11:8 توسط مامان طاها

سلام بر پسرم. اومد بهت اعتراض کنم. من واقعا نمیدونم چرا از بدو تولد تا امروز شما با خوابیدن مشکل داری. نوزاد هم بودی درست و حسابی نمیخوابیدی و تا دو سالگی واقعا در این زمینه اذیت شدیم. الان هم یک شکل دیگه داری شیطونی میکنی. شبها به شدت در مقابل خواب مشکل داری. از هر راهی برای دیرتر خوابیدن استفاده میکنی.یه شب یهو هوس میوه میکنی. یه شب همه قصه های دنیا رو میخوای برات تعریف کنم. یه شب دلت میخواد نقاشی کنی و.... خیلی روند فرسایشی هست چون از صبح زود که ما بیدار میشیم و از خونه بیرون میریم تا شب واقعا روند خسته کننده ای رو پشت سر میذاریم. شب هم واقعا به استراحت نیاز پیدا میکنیم اما شما گوشت به این حرفا بدهکار نیست اصلا. دیشب مثلا من شما رو بردم که بخوابی. قصه گفتم. کلی حرف زدیم. رفتم برات یه لیوان شیر و یک لیوان آب آوردم و پلی گیمت رو دادم دستت که برم بخوابم. شب بخیر گفتم و رفتم. ۱۰ دقیقه گذشت دیدم یواش یواش داری میایی توی اتاق خواب ما. برای اینکه بابا بیدار نشه گفتی مامان بیا بیرون کار دارم باهات. منم کلافه شده بودم اومدم گفت بله چی شده چی میخوای. گفتی مامان شارژ بازیم تموم شده. برات زدم توی شارژ و گفتی میخوام بیام اون پایین بخوابم پیش اسباب بازیم. وسایلت رو آوردم و گفتم طاها دیگه منو صدا نکن چون خیلی ناراحت میشم ساعت ۱۲ و نیمه مادر. گفتی باشه. شب بخیر. نصفه شب بود که دیدم بابایی داره از زیر پای من شما رو بلند میکنه. شما وقتی من خوابم برده بود اومدی پایین پای من روی تخت خوابیدی و خوابت بده و من اصلا متوجه نشده بودم که شما اومدی. خوبه پام نخورده بهت. خلاصه من موندم واقعا باید با این موضوع چطور رفتار کرد که درست باشه.

دیروز که از مهد برگشتیم خونه شما تا شب موقع شام خیلی خوراکی خوردی و قبل از شام از غذا هم خوردی. بابایی که اومد شروع کردیم شام خوردن و شما مشغول بازی بودی. گفتم شام میخوری گفتی دارم بازی میکنم. منم اصلا اصرار نکردم. بعدش اومدی گفتی خوبه حالا که منو تنها گذاشتید منم برم توی اتاقم گریه کنم؟ خوبه منم ناراحت بشم؟ نگو شما انتظار داشتی نازت رو بکشیم ناقلا.

چند روز پیش برای کلاس لگو ما رو دعوت کردن مهدکودک که روند پیشرفت شما رو ببینیم. مامانا اومدن توی کلاستون. اولش شما منو ندیدی. با هلیا و ساینا نشسته بودی و مثل سه تا فندق داشتین حرف میزدین باهم. قبل از شروع کلاس هم مامان یکی از بچه ها گفت که شما مامان طاها هستین. گفتم بله. گفت طاها توی خونه از آراد حرف میزنه؟ منم که دیدم شما خیلی کم دربارش حرف میزنی و زشته اگر بگم خیلی کم، گفتم بله گاهي اوقات. گفت آخه آراد همش از طاها حرف ميزنه. اصلا طاها شده الگوش. طاها كلاس ثبت نام ميكنه آرادم ميگه مامان ديگه طاها هم ثبت نام كرد منم ثبت نام كن. خلاصه آخرش هم اصرار داشت شما رو ببره خونه خودشون و شما ميگفتي مامان برم خونشون ديگه. گفتم نه پسرم. يه روز دوستات رو دعوت ميكنم خونمون تا بيان و بهت خوش بگذره حسابي.

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 11:58 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» لباس عروس
» عيدي شاد
» چند قدم تا ورود به 5 سالگي
» داستان خواب طاها
» نفرمایید یعنی چی؟
» شیرین زبون
» كپي برابر اصل
» هورا هورا هورا برف....
» هوش اخلاقی
» ماشاالله قد كشيدم...



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت