هـــدیـه آســمـونـــی

سلام ماه مهربون مامان. الان که دارم برات می‌نویسم بارون قشنگی داره می‌باره. وسط شهریور و این بارون کمی آدم رو ذوق زده می‌کنه. 

دیروز بالاخره تمام خریدهای مدرسه شما تمام شد و کلی باهم ذوق کردیم از قدم زدن و خرید کردن. الان آماده اول مهریم و شروع یک فصل مهم و حساس از زندگی. روز اول مهر روز عرفه هست و تو رو در همه زمینه‌های زندگی و زمینه علم و تحصیل به خدای مهربون و امام حسین می‌سپارم . الهی آدم مفیدی بشی و بقیه از وجودت آرامش بگیرن. 

کلی حرفای بزرگونه می‌زنی. مامان من به کمکت لازم دارم. یعنی میخوای بگی به کمکت نیاز دارم و جمله رو اینطوری می‌گی. یا اینکه اینکه از بدقولی بدت میاد و اگر ببینی حتی داره میره به سمتی که ممکنه بدقولی بشه میگی سریع که آدم نباید دروغ بگه مادر عزیزم. 

دیشب کلی باهم زبان تمرین کردیم و بعدش یواشکی گفتی مامان یه چیزی بهت بگم؟ گفتم بله بفرما. گفتی میشه امشب پیش باشی توی اتاقم و من گفتم باشه. کلی ذوق کرده بودی و این طور مواقع حاضرم نمیشی روی تختت بخوابی. میگی باید روی زمین پیش تو بخوابم و دستم رو بندازم دور گردنت. یعنی جدیدا حست به من برام عجیب شده و البته لذت بخش. 

دیشب داشتی تلویزیون نگاه میکردی و منم داشتم تو رو نگاه میکردم و لبخند میزدم یهو برگشتی منو نگاه کردی و خندیدی و گفتی چه باحال بود مامان. یه بار دیگه من تلویزیون نگاه کنم تو منو اونطوری نگاه کن. 

گاهی فکر میکنم عشق یه مادر چقدر عمیقه و مادر بودن بزرگترین لطف خدا به یک زن هست. مادر که باشی حسهای نابی رو در وجودت احساس میکنی. ممنونم ازت خدا که مادر بودن رو تجربه میکنم. 

چند روزی میریم سفر. چهارشنبه میریم با دوستات تاتر و پنجشنبه گذشته هم با آراد رفتیم تاتر رینارد روباهه و بعدشم پارک بازی کردی و بعد گفتی مامان بیا مجردی بریم کباب خوری. رفتیم کباب خوردیم و گفتی سی دی بخر بریم ببینیم خونه و رفتیم خونه. بابایی سه روزی نبود و من و تو اوقاتمون رو پر کردیم.  

تا آخر تابستون سعی میکنم حسابی برنامه‌های خوبی برات بچینم و بهمون خوش بگذره.

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 11:26 توسط مامان طاها

سلام سلام ستاره همچین پسری کی داره؟ 

شکر خدا همه چیز خیلی خیلی عالیه. حالمون خوبه و برای همین باید فقط خدا رو شاکر بود. 

چند روز پیش از این شهر زدیم بیرون و حسابی بهمون خوش گذشت. انصافا که خانواده یک نعمت بزرگ هست و در کنار عزیزانمون حسابی همه چیز عالی بود. 

خانم گودرزی پرستار مهربونت میاد خونه ما و گاهی بچه هاشو میاره و باهم بازی می کنید و من خوشحالم از اینکه تو خوشحالی. 

پنجشنبه روز خرید مدرسه شما هست. قراره باهم بریم خرید و این تجربه اولین مدرسه و اولین خریدش رو برای همیشه در ذهنمون حک کنیم. لباس های مدرسه‌ 23 شهریور آماده می‌شه و در همون روز جلسه اولیا و مربیان هم هست.  

ترم جدید کلاس زبانت هنوز قطعی نشده ساعتهاش اما روزهای زوج هست و هر جلسه سه ساعت. آرشام هم با شما توی یک کلاس هست. 

جدیدا یک واژه‌ای رو خیلی تکرار می‌کنی......به هیچ عنوان.......... اگر نخواهی کاری کنی حتما می‌گی نه نه به هیچ عنوان نمی‌شه مامان و ....

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 9:5 توسط مامان طاها

سلام عزیز دلم. 

دیروز اولین امتحان واقعی و جدی زندگیت رو دادی. امتحان زبان و یک ترم به جلو رفتی. انشاالله از ترم بعد باز دوباره شروع می کنیم. ترم بعد از هفته  آینده شروع می‌شه. نمره عالی گرفتی. ازت ممنونم. 

حسابی شیرین زبون شدی. حس میکنم یه پسر بزرگ دارم که کلی باهاش بهم خوش می‌گذره. شیطنت‌هات دقیقا مدل خودمه. حتی درس خوندنت و پیگیری کارهات. مثل خودمی. اگر بنا رو بر کاری بذارب حتما انجامش می‌دی و اگر بگی نه اضلا امکان داره انجامش بدی. 

دیشب اومدی مثلا منو گول بزنی که بیایی اتاق ما بخوابی. البته بابا بهت اجازه داده فقط یک شب در هفته به قول خودت مهمون اتاق ما باشی. خلاصه گفتی مامان به بابا بگو اجازه بده طاها بیاد اینجا بخوابه. بعد گفتم باشه حالا شما برو بخواب سر جای خودت. رفتی و باز برگشتی که مامان به بابا بگو این پسره زندگی منه. من دوستش دارم بذار بیاد. اینجا بود که دیگه طاقت نیاوردم و پریدم فقط محکم بغلت کردم و بوسیدمت. به بابا میگفتم یه لحظه در آغوش گرفتن طاها مساوی با هزارتا آرام بخشه. اصلا حسم بی حد و اندازه هست بهت. 

جدیدا خیلی منطقی تر شدی. کم پیش میاد باهم بحث کنیم. یا اینکه حرف هم رو نفهمیم. باهم قرار مسافرت گذاشتیم. قرار خرید و قرار انجام یک سری کارها در ماه شهریور. حسابی هم در این برنامه ریزی مشارکت می‌کنی.  

چی بگم از کمکت در کار خونه. وقتی که خوراکی میخوری خودت جمع میکنی و می‌شوری و می‌ذاری سر جاش. تازه یه شب هم ظرف شام شستی. بعدم گفتی تو بلند نشو مامان. همه کارا انجام شد. با خیال راحت بشین. کار با وسایل برقی رو بهت یاد دادم و خودت ماکروویو و ماشین ظرف شویی رو بلد باهاشون کار کنی. خودت غذا گرم میکنی و میخوری. تقریبا همونی شدی که میخواستم. مستقل و با اعتماد به نفس. خدا رو شکر. 

دعا کن برام پسر خوبم. کار تدریسم درست بشه. این هدف  مهمیه برام.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:12 توسط مامان طاها

سلام عزیزم. امروز خیلی خوبم. خیلی خیلی. رفتم مدرکم رو گرفتم و بهم گفتن می‌تونم به خاطر معدلم دکترا بدون کنکور بخونم و اینکه باید چند تا مقاله بدم و بعد مصاحبه.  حالا باید بر اساس هدفهایی که دارم بررسی کنم و ببینم تصمیم درست چیه. ولی ممنونم از تو و بابای خیلی خوبت که با من خیلی همکاری کردید.  واقعا اگر این همکاری نبود من الان یه بخشی از کارهایی که انجام دادم رو نمی‌تونستم انجام بدم. لطف خدا رو همیشه شامل حال من بوده. 

چند روزی هست پرستارت میاد خونه و هم تو خیلی خوشحالی از این موضوع و هم من. کلا اتفاق خیلی خوبیه و تصمیم خیلی خوبی بود.  

یکشنبه امتحان پایان ترم زبانت هست و از هفته بعدش وارد ترم جدید می‌شی. ترم جدید رو که تا آخر شهریور هست سه روز در هفته و هر جلسه سه ساعت رو ثبت نام می‌کنیم و دوباره از ترم مهر ماه دو جلسه در هفته و یک ساعت و نیم رو چون مدرسه می ری و خسته می‌شی. 

از فردا دو شب در ماه بابا شیفت شبه یعنی از هشت شب تا هشت صبح و دو شب من. اینم تجربه جدیدی در زندگی ما خواهد بود. کلا تجربه های جدیدی در پیش داریم.  

امشب قرار یک پیکنیک عالی رو داریم. می‌دونم بهت خیلی خوش می‌گذره. خوش گذشتن به تو برای من و بابا لذت بخشه. 

و در نهایت 

خدایا شکرت. هزاران بار شکرت.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:51 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» به کمکت لازم دارد
» به هیچ عنوان
» اولین امتحان
» ممنونم
» طاها و دوران جدید
» وروجک بلبل زبونم
» زور ممنوع
» نماز و کار خونه
» دیکته زبان
» بازم سلام



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت