هـــدیـه آســمـونـــی

سلام گل پسرم. داریم به آخرهای سال نزدیک میشیم و کلی کار هست که باید به نتیجه برسونیم. تولد شما فروردین هست اما به اصرار تو و اینکه زودتر باشه و اینکه تولدت توی عید هست، تولدت رو زودتر گرفتیم و البته با حضور دوستانت. انشاالله بهتون خوش بگذره و کلی خوشحال باشی.   

از همین حالا هم گفتی توی تولدم به من نگید برقص و شعر بخون و .... من از این چیزا خوشم نمیاد. بعدم می گی مامان جدی می گما. به من بگی گریه می کنم. این مواقع من یاد بابا جونت میوفتم که اونم دقیقا مثل شما سنگین و رنگین و شیک رفتار میکنه.

خونه تکونی شروع شده و با حضور آدم کنجکاوی مثل تو خونه تکونی کار سختی هست. البته روزی که قراره کارگر بیاد و کار کنه شما به علت همین کنجکاوی ها می ری خونه خان جون تا بتونه کارش رو انجام بده. 

کلی حرف هست که باید بنویسم اما الان خیلی هم کار دارم. اما این وبلاگ بناست تبدیل به کتاب بشه و بهت هدیه داده بشه که تا این مقطع از زندگیت رو مکتوب داشته باشی و بعد که به قول خودت سواد داری شدی زحمت اینجا رو خودت بکشی. به نظرم خیلی لذت بخشه. 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 9:3 توسط مامان طاها

سلام جوجه مادر. اومدم بنویسم از یک اتفاق مهم در زندگیت. تو بلد شدی بخونی و دیشب که داشتیم انگلیسی تمرین می کردیم هم فارسی رو میخوندی و هم انگلیسی  کلمات رو و من کلی ذوق کردم برای این جهش. آخ که هیچی لذت بخش تر از این نیست که ثمره زندگیت جلوی چشمت پیشرفت کنه و تو ببینی و لذت ببری. خدایا شکرت برای همه چیز. برای بودن طاها و برای اینکه رفیقمه.
 

وقتی فکر میکنم به روزهایی که سپری شده میفهمم چقدر حق دارم که عاشقانه بهت نگاه کنم و حتی وقتی خوابیدی بشینم دقیق نگاهت کنم و از تک تک ثانیه هاش لذت ببرم. میخوام اگر روزی نبودم حسرت نداشته باشم و با تمام وجودم درکت کرده باشم. 

داشتیم درباره سفر عید صحبت میکردیم که تو گفتی من چین نمیام اونا عقرب میخورن من گشنه می مونم. بعد گفتی فرانسه هم نمیام چون اونا وسط غذاهاشون کرم میذارن خیلی کثیفه. خلاصه برای خودت هی حساب می کردی کجا میخوای بری. الهی بتونیم برنامه ریزی کنیم که بهت خیلی خوش بگذره. 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:8 توسط مامان طاها

سلام خوب مامان. هوا آلوده شده باز و شما دو روز تعطیلی. الان خونه موندی و داری کیف میکنی. این روزا لحظه به لحظه دلم برات تنگ میشه. خیلی زیاد. یک بخش قابل توجهی از ذهنم رو به خودت اختصاص دادی و همه چیز حول محور شما در حال گردش هست. 

*علاقه شدید شما به میگو باعث شده میگو وارد غذاهای ما بشه و به گونه ای از خوردنش لذت می بری که من در عجبم چطور این همه میگو می خوری. 

*چند روز پیش که بابا خونه نبود و شیفت شب بود بهت گفتم طاها بریم سینما. تو هم که مثل خودم علاقه مند تفریح و گردشی گفتی اره بریم. رفتیم سینما و خیلی خوش گذشت بهمون. شب قبلش با خاله زیبا و عمو رضا رفته بودیم کنسرت و انصافا هم خیلی عالی بود و هم وجود این دو نفر همیشه حال آدم رو بهتر میکنه. دو تا آدم حسابی واقعی.  

*چند شب پیش یکی از شخصیتهای سریال کیمیا که شبکه دو نشون می ده یه دختری بود که توجهت رو جلب کرد. اومدی آروم گفتی مامان این دختره قشنگه مگه نه. منم گفتم اره به نظرم قشنگه. بعد سوال بعدیت برام خیلی جالب بود. گفتی مامان الان این دختره اگر اینجا بود و توی تلویزیون نبود هم همین شکلی بود؟ گفتم یعنی چطوری؟ گفتی یعنی اگر الان اینجا بود هم قیافش اینطوری بود یا فرق داشت؟ گفت خب الان گریم کرده و گریم رو برات توضیح دادم. بعد گفتی مامان قیافش مهربونه. به نظرم چشماش هم قشنگه قدش بلنده!!! من بدون اینکه بروز بدم گفتم بله درسته و....... این توجهت و نوع نگاهت برام جالبه.  

*دایی جواد دکترا قبول شده و تو گیج شدی که مهندس چطوری دکتر میشه. چون فکر میکنی دکتر یعنی پزشک. بعد من کلی توضیح دادم و در نهایت هم متوجه نشدی. 

*کم کم داریم به آخر سال نزدیک میشیم و من طبق معمول خوشحالم. امسال سال محشری بود. خدا رو شکر من خیلی به اهدافم رسیدم. تولدت میشه و من برای اون موقع نقشه کشیدم.  

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 12:57 توسط مامان طاها

سلام نازدونه مامان. دورت بگردم که هر روز داری منو عاشق تر میکنی. چند روزی هست به شدت ذهنت درگیر یک عکسه. هر بار از میدون فلسطین رد میشیم عکس بزرگ آیات الله نمر که یک روحانی عرب بوده رو میبینی و میگی مامان این کی بوده؟ وقتی برات توضیح دادم و گفتم عربستان اعدامش کرده و به قول تو اعلامش کرده، حالا هر روز می پرسی مامان چرا اعلامش کرده؟مامان اعلام چطوریه؟ و .... و منم جواب می دم. بعد میگی عربستان یعنی اونایی که دور خونه خدا می چرخن و من برات توضیح می دم نه مامان. هر کشوری یک سری رییس داره و یک سری مردم. اونایی که می چرخن مردم هستن. اونایی که اعدام کردن رییس ها هستن. 

دیشب می گی مامان لطفا یک نقشه بکشیم باهم. گفتم بکشیم. گفتی تو فردا وسط روز بیا مدرسه کلید خونه رو بده به من و بگو دست تو باشه بابا میاد می گیره. بعدم تاکید کردی جلوی دوستات این کار رو بکنم. بعد گفتم چرا؟ گفتی مامان میخوام بدونن من بزرگ شدم دیگه. گفتم خب بعدش که باز من میام دنبالت. گفتی اشکال نداره. تو بیا ولی تو کلید رو بده. 

چند روز پیش درباره مشاغل توی مدرسه باهاتون صحبت کرده بودن. بعد معلمتون گفته بود مثلا مامان طاها خبرنگاره. بعد گفته بود کاش منم خبرنگار بودم و دوستات هم گفته بودن خوش به حالت طاها که مامانت خبرنگاره. بعد تو اومدی خونه و میگی مامان من بهت افتخار می کنم. نمی دونی چه ذوقی داشتم من. 

یکی از خصوصیاتی که من دوستش دارم و شاید بزرگ شدی یه کمی هم اذیتم کنه اینه که نظر خودت رو خیلی خوب و صریح عنوان می کنی و برات مهمه نظرت رو بگی و بهش توجه بشه. خیلی هم فکر میکنی تا یک نظری بدی. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ساعت 9:31 توسط مامان طاها


آخرين مطالب
» طاها و تولد
» خوندن فارسی
» طاها و چند روز اخیر
» طاها و سوالهای جورواجور
» هر کسی سلیقه ای داره
» لق شدن اولین دندون
» اخبار مخبارا
» کاردستی و کادوی تولد
» باطل یعنی چی؟
» مامان مثبت و شاد



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت